تبليغاتX
واین منم...





















واین منم...

کسی مرا نساخت، خدا ساخت.

این هفته که فردا شنبه شه، باید متن زبان من کامل ترجمه بشه، بنابراین خواب اضافی، اینترنت اضافی، تحلیل و بررسی اضافی، موقوف.

+نوشته شده در شنبه 16 آبان1388ساعت1:37 قبل از ظهرتوسط فاطمه | |

یادمه یه روزایی سیز ده آبان یوم الله بود. یادمه مردم برای دفاع از نظام بیرون می اومدند. این اولین سالی بود که دیگه سیزده آبان یوم الله نبود و حتی بعضی ها به نشان اعتراض به بعضی سیاست های نظام بیرون رفتند، برعکس سالهای قبل. اون موقع ها نظام و مردم از  هم راضی بودند ولی امسال نه، اون موقع ها بر سر مردم از بالا با هلیکوپتر گل می ریختند ولی حالا ... . تا سال های بعد چی رقم خورده شده باشه! در مجموع سر نوشت خوبی را برای ایران آرزو دارم. من هیچی نمی دونم.

یادمه تا یکی دو سال پیش من هم که بیشتر اعتماد داشتم بعضی از این یوم الله ها رو می رفتم و به جمعیت می پیوستم و بودنم خوشحال بودم. چی شده که دیگه با تمام وجود دلم نمی خواد این روزا رو برم بیرون؟ من که هنوز ایران را دوست دارم. حتما یه چیزی شده. من که هنوز ایران را دوست دارم پس چه اتفاقی افتاده؟

+نوشته شده در چهارشنبه 13 آبان1388ساعت9:21 بعد از ظهرتوسط فاطمه | |

*از لابه لای جمعیت تند تند رد می شوم . صدای قدم های خودم را می شنوم. با عجله قدم بر می دارم. با خودم هستم در حال فکر کردن. ناگهان بین اون جمعیت پیرمرد خمیده ای را می بینم که با عصا خودش را به جلو می کشد و قدم بر می دارد. آرام آرام مسیر خود را طی می کند و حتما او هم در حال فکر کردن است. من با اندوه سعی می کنم فاصله ی قدم های تند امروزم را تا قدم های کند فردایم بپیمایم. کار سختی است. مسیر سختی را باید اندیشید. از پاساژ بیرون می آیم. خانمی می پرسد ؛ مسجد امام کجاست؟ مشغول او می شوم . فاصله جوانی تا پیری را فراموش می کنم. صدای قدم هایم را می شنوم.

 

+نوشته شده در جمعه 8 آبان1388ساعت4:51 بعد از ظهرتوسط فاطمه | |

بچه که بودیم وقتی با احمد می اومد خونمون ، با هم نقشه می کشیدیم ، زهرا رو می فرستادیم تا بره یواشکی کلاه بابا احمد رو برداره از سرش، تا ما کلی بخندیم و اون هی بگه بابا خواهش می کنم اون کلاه من رو بده و زهرا فرار کنه.خدا رحمتش کنه چقدر سر این مساله شیطونی می کردیم.

از بابا احمد بیشترین چیزی که یادمه اینه که وقتی می اومد خونمون همه می نشستیم دورش، اون هم آروم با صدای ملایم همیشگی خودش که به جز مادربزرگم همه به زور می شنیدم چی می گه ، شروع می کرد برامون صحبت کردن. خیلی با کلاس صحبت می کرد. از فردوسی ، از حافظ، از سعدی ، از این و اون می گفت تا به ما بگه آدم باید هم مواظب حرف زدنش باشه ، هم زیاد پر حرفی نکنه.

*گر سخن هوش است تو مدهوش باش.

* پر سخن گفتن نشان جاهل است.

* تا مرد سخن نگفته باشد ...

و از این جور شعرها که متاسفانه یادم رفته، چون مربوط به سالهای پیشه. یادمه همیشه آروم می خندید. اواخر بعد از این که حدود ۵۰ روز خونه ما موند، وقتی ما همه توی اون اتاق بودیم و صدای خنده اش رو که در اثر سرو صداهای ما بالاخره آخر عمری بلند شده بود رو شنیدیم همه دویدیم و همه به خاطر این که یک بار دیدیم که با احمد با صدای بلند بخنده ، با کلی ذوق خندیدیم و خوشحال بودیم و این تغییر رو به پیروزی های خانواده مون نسبت دادیم.

 

- همون موقع ها که مادر بزرگم یک سره به من سفارش می کرد ، سفت شو، دختر باید سفت باشه، فرز باش، پدربزرگم بهم گفت هر کار می خوای بکنی فقط همون کار رو بکن، یعنی اگر می خوای درس بخونی موقعی که داری این کار رو می کنی فقط به فکر درس خوندن باش و فقط از اون لذت ببر، اگر می خوای غذا بخوری فقط غذا بخور، یعنی فقط از غذا خوردنت لذت ببر ، یعنی فکرت رو مشغول کار دیگه نکن، اگر داری می گی می خندی ، اگر داری کار خونه انجام می دی، اگر داری هر کاری انجام می دی ، فقط همون کار رو انجام بده. سفارش سهل ممتنعی بود. در ظاهر خیلی آسون بود اما من هیچ وقت نتونستم این کار رو انجام بدم. خدا رحمتت کنه باباحاجی. روحت شاد.

 

پدر بزرگ ها و مادربزرگ ها نعمتند.

+نوشته شده در پنجشنبه 7 آبان1388ساعت1:28 بعد از ظهرتوسط فاطمه | |

وقتی آدم مسئولیت پذیری بعضی از مردم و مسئولین رو می بینه واقعا اشک توی چشماش حلقه می زنه. خدایا تو خودت شاهد باشد که این مسئولین ما با تمام وجود سعی می کنند تا پولی که بابت شغلشان می گیرند حلال باشه . به لطف و مرحمت اونها دیگه هیچ مشکلی باقی نمونده، خدایا به خاطر همه چیز شکرت. فقط یک مشکل باقی مونده بود که اون هم به تازگی حل شد و البته به نظر من جای تعجبه چرا اینقدر دیر باید این مشکل بزرگ حل می شد؟!!!

این که می گم تلاش می کنن پولشون حلال باشه ، نگین وا چی داره می گه، نه واقعا همین طوره که می گم. مثلا در مورد اسم ها ، اسم مغازه ها ، هتل ها ،شرکت ها و ... . دیگه همه شاهدن که در راستای فرهنگ سازی برای این ملت چه زحمت ها که کشیده نشده، الحمد الله با دقت تمام سعی می کنن هیچ اسم ناشایستی روی هیچ مکانی گذارده نشه. مثلا همین استخر باران که مجبور شد به خاطر مشروع شدن اسمش یه نقطه به اسمش اضافه کنه و بکنه اسمش رو یاران و هزار جای دیگه از جمله عروس قلم و ... . محمد رضا می گفت به بستنی داش علی گیر داده بودند که باید اسمش رو عوض کنه طرف هم عصبانی شده بود گفته بود می خوای اسمش رو بذارم حضرت علی؟!!!

نمونه دیگه :خیلی وقته که مغازه های لباس زنانه فروشی که مانکن توی ویترین دارن قسمتی از شیشه های ویترین رو مشجر کردند، خوب این مساله خیلی مهم بود و باید حتما حل می شد. واقعا پولشون حلال حلاله ، حلال تر از شیر مادر ، ناسلامتی دارن براش زحمت می کشن.

تازگی ها دقت کرده باشید مغازه هایی که هر نوع مانکنی دارند البته زنانه ، چه جاهایی که شلوار می فروشند چه مانتو و چه پالتو و چه هر چی ، مانکن ها رو به داخل مغازه ها منتقل کردند تا مبادا ... .

خدایا شکرت. این آخرین مشکل جامعه ی ما بود و آن هم به خوبی خوب حل شد و ما دیگر در این جامعه هیچ دردی نداریم و از امروز تا ان شاء الله ظهور مهدی (عج) می توانیم با خیال راحت زندگی کنیم، وقتی که فکر و اندیشه ی کسانی که برای ما تصمیم می گیرند این قدر توسعه یافته است.

+نوشته شده در سه شنبه 5 آبان1388ساعت9:46 قبل از ظهرتوسط فاطمه | |

یکی از آرزوهای من اینه که بتونم خوب بنویسم، برای همه، یعنی برای همه ی اون کسانی که می خواهم مخاطبم باشند. بچه که بودم یه موقع هایی می نشستم یه چیزایی می نوشتم. بعضی وقتا برای خودم ، بعضی وقتا داستان می نوشتم و تنها مخاطب من یعنی تنها کسی که من داستان های نوشته شده ام را برایش می خواندم زهرا بود. اما من هیچ وقت از کار خودم راضی نبودم. همیشه فکر می کردم اینا چیه؟! یه مشت چرت و پرت. اصلا دلم به هیچ کدومشون راضی نمی شد. مثل همیشه توقعم از خودم خیلی بیشتر از اون چیزی بود که بودم. آخرش هم دلم از نوشته های خودم گرفت و همشون رو دور انداختم و دیگه ننوشتم. شاید هم اونقدر نوشته های من توی اون سن و سال بد نبود حالا ناراحتم که چرا نوشتن رو ادامه ندادم. اما می دونم چرا ، چون من راضی نبودم . وقتی ضعف خودم رو در نوشتن متوجه می شدم ، ضعفی که زهرا اون رو متوجه نمی شد دلم از دست خودم می گرفت. بالاخره رهایش کردم و حالا همیشه تاسف می خورم. اون موقع ها من می فهمیدم کارم ضعیفه ولی نمی دونستم کجای کارم اشکال داره. اما حالا مشکلم یه چیز دیگه است. مشکلم اینه که من دیگه اصلا حتی موضوعی به نظرم نمی رسه که درباره اش بنویسم. یکی دیگه هم این که نظم بخشیدن و پر و بال دادن به افکارم برای نوشتن خیلی برام مشکله.امروز از اونایی که سر در می آرند کمک می خوام. هم اکنون نیازمند یاری سبزتان هستیم.

+نوشته شده در دوشنبه 27 مهر1388ساعت10:14 بعد از ظهرتوسط فاطمه | |

عمر گران می گذرد خواهی نخواهی

سعی بر آن کند نرود رو به تباهی

+نوشته شده در جمعه 17 مهر1388ساعت9:26 قبل از ظهرتوسط فاطمه | |

از وقتی کنکور ارشد رو دادم تا یک سال و نیم بعد که اومدم دانشگاه خیلی به رشته ی تحصیلی خودم فکر کردم ، یعنی به تاریخ. دوران سختی بود، در اون موقع، من که با علاقه کامل رشته ی تحصیلی خودم رو انتخاب کرده بودم، به دلایل مختلف دچار یک حس بدی نسبت به انتخاب خودم شده بودم. خوشبختانه وقتی خودم از یک چیزی خوشم بیاد دیگه هیچ وقت برام مهم نیست که دیگران نسبت به اون چی می گن، می گن اون انتخاب خوبه یا بد. در مورد رشته هم همین طور بود اما چیزهای دیگه ای وجود داشت - از جمله این که آیا اصلا این رشته به درد می خورد یا نه - که فکر من رو مشغول می کرد و در موقعیت های متفاوت نتایج متفاوتی به من می داد. وقتی حس می کردم که این دغدغه یا شاید در آن زمان "درد" رو نمی تونم با کسی در میان بگذارم (روی حساب این که:

از درد سخن گفتن و از درد شنیدن            با مردم بی درد ندانی که چه درد است)

  غصه هام دو چندان می  شد.

اما زد و من که خیلی برای کنکور زحمت کشیده بودم به قول خودم! کنکور قبول شدم. نیمه ی بهمنی شده بودم. همه ی اون چند ماه از اول مهر تا بهمن می دونستم که آخرش هم بین رفتن و نرفتن به دانشگاه رفتن رو انتخاب می کنم ، چون دلم نمی یومد که نرم و هنوز خستگی هایی رو که برای قبول شدن تحمل کرده بودم رو عمداً در ذهنم نگه داشته بودم. هنوز هم دارم.

رفتم.

اومدم. و الان واقعا خوشحالم که تاریخ می خونم. الان می فهمم که تاریخ می تونه یکی از بهترین رشته های دانشگاهی باشه حتی اگر مثل بقیه رشته های مختلف توی کشور ما براش کار نباشه! من واقعا دارم لذت می برم اگر چه انبوهی از کارهای مختلف بر سر ما ریخته شده.

من واقعا از بودن با دکتر فصیحی ، دکتر احمدی* و ... لذت می برم و غصه دارم از این که دیگه با دکتر ولوی کلاس نداریم. ناراحتم برای یک سال و نیم و شاید دو سال دیگه که از این جمع جدا خواهم شد.

 


*دکتر احمدی من رو یاد لیلا یزدیان می اندازه.

+نوشته شده در سه شنبه 14 مهر1388ساعت4:25 بعد از ظهرتوسط فاطمه | |

امشب خیالم راحت شد. خیالم راحت شد چون فهمیدم که دیگه همه ی الگوهای مصرف اصلاح شدند. همه جا تاریک بود حتی پیاده رو. چشم جلوی پا رو نمی دید. فضای پارک کنار خیابون هم به خاطر این تاریکی قشنگ تر شده بود. به سمیه گفتم مثل این که آخرش ما شب کوری می گیریم. قسمتمون شده امسال همه جا تاریک باشه. اتاق تاریک، پیاده رو تاریک و الان هم که پارک تاریک! مثل این که پارک رو با نور گوشی موبایل روشن کرده بودند. اما ما تردید کردیم ، تردید کردیم به جای فیلم تردید که نشد ببنیم، تردید کردیم که نکنه برق رفته باشه و هیچ تغییری در اصلاح شدن الگوی مصرف رخ نداده باشه؟ چقدر امشب تردید کردیم!!!

+نوشته شده در جمعه 10 مهر1388ساعت9:6 بعد از ظهرتوسط فاطمه | |

دلم می خواد از دست خودم داد بزنم. خدایا از دست خودم به کی شکایت کنم؟

+نوشته شده در جمعه 3 مهر1388ساعت10:38 بعد از ظهرتوسط فاطمه | |